بنویس ؛ نامه نویس برای خدا بنویس
از سر گذشت غربتم ؛ تا روزگارم بنویس
اگه جو هری نمونده با خون رگ هام بنویس
اگه کاغذت تموم شد رو کویر دل من بنویس
از غصه های بی صدام که آب میشن رو گونه هام
یا از خاطره های گذشته هام که جون میدن
پیش چشمام بنویس ؛
ببین در عمق چشم من شکستن آهسته را ؛
بنویس ؛ از سردی فاصله ها
بنویس ؛ از دو رویی آدمک ها
میدونی چرا میگم بنویس ؛
آخه ؛ کم آوردم
آخه هر کی و میبینی ؛ میگه عاشقم ؛
آره ؛ همشون عاشقن اما واسه رفع تشنگی
آره ؛ میدونم من و تو هم عاشقیم
اما ؛ درد عشق من و تو دردی حقیر ببین اون کنج
خرابه های شهر و ؛ کودکی داره از سرما میمیره ؛
میدونی ؛ با خودم گفتم غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست ؛
نوشتی ؟
به خدا بگو غریبه آشنا دیگه عاشق نیست ؛
غریبه آشنا دوست داره ؛ یادت نره این و حتما بنویس
بگو غریبه آشنا پشیمونه ؛ هواشو داشته باش
اگه دستشو گرفتی دیگه رهاش نکن .
|