تو مثل راز پاییزی و من رنگ تنهایی
چگونه دل اسیرت شد ؛ قسم به نگاهت نمیدانم
تو مثل برگ های زرد پاییز ؛ پر از عشقی و زیبایی
ومن پیش چشمان تو فقط ؛ یک غریبه ام
تو دریایی ترینی ؛ آبی و آرام و بی پایان
ومن همان موج گرفتار که اسیر دست طوفانم
تو مثل مرز احساسی ؛ قشنگ و دور و نا معلوم
ومن در حسرت دیدار تو رو به پایانم
بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من
ببین با تو چه رویایی است برق عشق چشمانم
تو دنیای منی ؛ بی انتها و ساکت و بی پروا
ومن تنها در این دنیای دور از غصه ؛ مهمانم .
|