خدایا ....
چرا انقدر ساده ؟ چرا انقدر صادق ؟ چرا انقدر تنها ؟ چرا ؟
خودم و نمیگم " احساسم و نمیگم " دل و روح و امید و آرزوهام و نمیگم
دارم از عشق میگم " همونی که هیچ وقت تجربه اش نکردم
دارم از اونی میگم که خیلی ها واسه رفع تشنگی ازش دم میزنن
خدایا " ای کاش وقتی داشتی عشق و می آفریدی " از غربت و انتظار هم می پرسیدی
بدترین روزهای عمرم " تابستون 85 بود
تصادف وحشتناک خودم _ مرگ عموی خوبم _ از دست دادن آرزوهام
یه خواهش ؟
سر راهم تو زندگی کسی و قرار بده تا بتونم همیشه باهاش بمونم
دختر یا پسر بودنش هیچ اهمیتی نداره " یه دوست خوب باشه
توی دنیای من چی عوض شد " نمیدونم .
یا علی
|