۲۳ آذر ۱۳۸۶

 

چه شبی بود سرد و ساکت وغمگین؛ پا به پای هم تنها ولی با هم

گفتم من؛ و بار ها این من تکرار شد؛

بعد از اون همه من گفتن؛ گفتم دوستت دارم و سکوت که طولانی بود به اندازه تموم

سال های عمرمون.

گفتی: اگر بگم نه

گفتم میرم؛ گفتم میدونی که واسه همیشه میرم؛

گفتی: آره

گفتم خدا هم نمیتونه جدامون کنه؛

گفتی میدونی مخالف داریم؛

گفتم اهمیتی داره؛گفتی که نداره‌ و واقعا هم نداشت.

میگفتیم و میرفتیم و حس می کردیم که چه قدر به هم نزدیکیم.

فراموش نمیکنم که به کجا رسیدیم.

دوستت دارم

 

می نویسمت با هر نفس

 

یا علی