نیایش

هنگامی که در نیمه های شب دلم میگیرد  و بغض گلویم را میفشارد

و تنهایی و سکوت دورو برم را میگیرد  به خدا پناه می برم ؛

در گنجینه دلم حرف های زیادی نهفته است که نمی توان آن ها را پیش هر کس گشود

 و فقط به خدا می گویم ؛

خدای مهربونم ؛

خوب میدونم که انسان گناه کاری هستم ولی از تو می خواهم به اشک سرخی

که در دل تاریکی شب از دیدگان یک عاشق ریخته می شود؛

نگاهت را از من مگیر  و مرا به حال خود رها مکن ؛

می گویند : تو رحیمی ؛تو کریمی ؛تو بخشنده ای به من رحم کن  و مرا

از هر چه بدی هست دور کن و قلبم را با خودت آشنا کن و به آن آرامش ببخش .

کاش هرگز رویای سبز پاکی ها خزان نمی شد؛ و پاییز جرات نمی کرد قدم بر دل های بهاری بگذارد .