دعا کردم

شبی از پشت یک تنهاییه بارانی ؛ تو را دیدم و صدا کردم

تموم شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی پاک در کوچه های احساس

تو را از بین صد ها رویا جدا کردم

و تو در پاسخ تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشم هایی است رویایی

و من برای رسیدن به آرزویت ؛ تو را در دشتی پر از امید رها کردم

همین بود آخرین حرفت ؛ نمیدانم چرا رفتی ؟ شاید خطا کردم

و تو بی آن که به فکر غربت چشم های من باشی ؛ رفتی

رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

صدای خسته باران میگفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در انتخاب عشق ؛ خطا کردم

و من در اوج پاییزی ترین ویرانیه یک دل ؛ نمیدانم چرا؟

برای شادی و خوشبختیه باغ آرزوهایت دعا کردم .